ساحر قدرتمندي که مي خواست سرزميني را نابود کند دارويي جادويي را در آب چاهي ريخت که ساکنان آن سرزمين از آن مي نوشيدند .هر کس از آن آب مي خورد ديوانه مي شد .
صبح روز بعد اهالي از آن آب نوشيدند وهمه شان ديوانه شدند .به جز پادشاه و خوانواده اش که چاهي جداگانه براي نوشيدند آب داشتند و ساحر موفق نشده بود آن را نيز مسموم کند .
پادشاه نگران شد وسعي کرد مردم را با صدور يک سري فرامين جهت امنيت و سلامتي عموم تحت کنترل دراورد . پليس ها و بازرس ها هم که از آب مسموم خورده بودند فکر کردند که تصميمات پادشاه بيهوده است و تصميم گرفتند توجهي به آن ها نکنند .
هنگامي که ساکنان آن سرزمين از فرمان هاي پادشاه مطلع شدند به اين نتيجه رسيدند که شاه ديوانه شده ا ست وفرمان هاي بيهوده اي صادر مي کند و به طرف قصر رفتند و خواستار کناره گيري او شدند .
پادشاه نااميدانه خودرا براي کنار گذاشتن تاج و تخت آماده مي کرد اما ملکه جلوي او را گرفت وگفت: ((بهتر است ما هم برويم و از آب آن چاه بنوشيم.آن وقت ما هم مثل آن ها مي شويم.))
و اين کاري بود که کردند .پادشاه وملکه از آن آب ديوانه کننده خوردند و بلافاصله به ياوه گويي پرداختند . خادمان پادشاه پشيمان شدند و گفتند: (( حالا که شاه اين قدر اقلايي رفتار مي کند چرا نبايد به او اجازه بدهيم به حکمراني اش در کشور ادامه بدهد؟!))
کشور در صلح وآرامش به زندگي خود ادامه داد ولي اهالي اش در مقايسه با کشورهاي همسايه رفتاري کاملا متفاوت داشتند و پادشاه توانست تا آخرين روز عمرش در آن کشور حکمراني کند.


ارباب خودم سامبولي بليکم
ارباب خودم سر تو بالا کن
ارباب خودم بز بز قندي
ارباب خودم چرا نمي خندي؟
حاجي فيروزم
سالي يه روزم
حاجي فيروز از سنت هاي جالب گره خورده با نوروز است که ريشه اي بسيار کهن در اين
سرزمين دارد و آيين آن شايد حتي به پيش از مهاجرت آرياييان به فلات ايران باز گردد. حاجي
فيروز در آيين هاي نوروزي نماد چه مفهومي بوده است و به عبارت ديگر، ريشه پيدايي آن
چيست؟

آيا تا به حال به واژه «هفت سين» و اينكه از كجا آمده است فكر كردهايد؟ يا اينكه تاكنون
خواستهايد بدانيد به چه علت در لحظه تحويل سال نو سفرهاي از هفت سين ميچينند و اعضاي
خانواده كنار آن سفره انتظار آغاز سال جديد را ميكشند؟
ادامه مطلب
موقع ناهار با یک کشیش و یک مرد جوان مسلمان صحبت می کردم. وقتی خدمتکار با سینی اش
از راه رسید , همه غذا برداشتیم , به جز مرد مسلمان که در ماه رمضان روزه بود.
وقتی نهار تمام شد و همه داشتند می رفتند , یکی از مهمانان دیگر نتوانست مقاومت کند و گفت:
(( می بینید این مسلمانها چقدر مرتجعند ؟ خوشحالم که شما کاتولیک ها مثل آنها نیستید.))
کشیش گفت:(( اما ما هم همینطوریم, او سعی دارد درست مثل من در خدمت خدا باشد .ما فقط
قوانین متفاوتی داریم.))
و نتیجه گرفت:(( شرم آور است که مردم فقط به تفاوتها توجه می کنند. اگر با عشق بیشتر به
مردم نگاه کنی می بینی ما چه مشترکاتی داریم و در این صورت , نیمی از مشکلات جهان حل می شود.))
پائولو کوئلیو
بالا گرفت و گفت :((کی این اسکناس ۲۰ دلاری را می خواهد ؟))
چندین دست بالا رفت , اما خطیب گفت:((قبل از آن که بدهمش به شما , باید کاری بکنم.))
بعد اسکناس را مچاله کرد و گفت:((کسی هنوز این اسکناس را می خواهد؟))
بازهم دستها بالا رفت.
خطیب اسکناس را به دیوار کوبید , روی زمین انداخت , به آن توهین کرد , لگد مالش کرد و
باز آن را بالا گرفت . حسابی کثیف و چرک شده بود . سوالش را تکرار کرد و بازهم دستها
بالا رفت .
خطیب گفت:((این منظره را هرگز فراموش نکنید.هر کاری با این اسکناس بکنم , باز هم یک
اسکناس ۲۰ دلاری می ماند . در زندگی بارها مضروب می شویم ,لگدمالمان می کنند , به ما
توهین می کنند , اما باز هنوز همان ارزش سابق را داریم.))
فیلسوفان روم شد . در سال ۹۴ میلادی همراه با فیلسوفان دیگر از شهر تبعید شد و در تبعید
روشی برای آموزش شاگردانش ابداع کرد .در زیر قطعه ای از کتابش ((هنر زندگی ))آمده
است :
هنگام ملاقات با یک شخص یکی از این دو اتفاق رخ می دهد : یا با او دوست می شویم یا سعی
می کنیم عقاید و باورهای خود را به این شخص تحمیل کنیم . وقتی زغال نیم سوزی به زغال
دیگری برسد همین اتفاق می افتد . یا در آتش خود با او شریک می شود و یا زیر فشار زغال
دیگر خفه و خاموش می شود .
معمولا وقتی در ملاقات اول به خود مطمئن نیستیم سعی می کنیم خود را بی تفاوت مغرور یا
بیش از حد فروتن نشان بدهیم .نتیجه این است که دیگر خودمان نیستیم و حوادث ما را به دنیای
غریبی می راند که از آن ما نیست .
برای جلو گیری از این اتفاق بگذارید که احساسات نیکتان هم از نخست آشکار شود غرور اغلب
نقابی بیهوده بر جبن است.پس مانع شکوفایی رخ دادهای خیر در زندگی شما می شود.
صفحه ای از روزنامه را که نقشه ای جهان را نمایش می داد جدا کرد و به پسرش داد.
ـ((بیا ! کاری برایت دارم یک نقشه دنیا به تو می دهم . ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که
هست بچینی؟!
و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت . می دانست پسرش تمام روز را گرفتار این کار است و
اما یک ربع ساعت بعدپسرک با نقشه کامل برگشت.
پدر با تعجب پرسید: ((مادرت به تو جغرافی یاد داده؟))
پسر جواب داد:((جغرافی دیگر چیست؟ اتفاقا پشت همین صفحه تصویری از یک مرد بود. وقتی
توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنیا راهم دوباره ساختم.))
فرو آمد و همه را کشت . اما مرد نفهمید دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو
جانورش پیش می رفت . گاهی مدتی طول می کشد تا مرده ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
ادامه مطلب
گر کس تو را به جستن یافت، من به گریختن یافتم.
گر کسی ترا به ذکر کردن یافت، من تو را به فراموش کردن یافتم.
گر کسی تو را به طلب یافت، من خود، طلب از تو یافتم.
چون وجود تو پیش از طلب و طالب است، طالب از آن در طلب است،
که بی قراری بر او غالب است.
عجب آن است که یافت، نقد شد و طلب برنخاست.
حق دیده ور شد و پرده ی عزّت به جاست
به من آرامش ده تا بپذ یرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم
دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم
بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم !
مرا فهم ده تامتوقع نباشم دنیا و مردم آن
مطابق میل من رفتار کنند !
روی زمین فرود آید . کشیش ها که مفتخر شده بودند صف عظیمی تشکیل دادند و یکی یکی به
پیشگاه مادر مقدس می آمدند تا سرسپردگی شان را ابراز کنند. یکی اشعار زیبا می خواند یکی
دیگر نام تمام قدیسان را به زبان می آورد دیگری کتاب مقدس را ازبر می خواند .و به همین
ترتیب راهبی پس از راهب دیگر با بانوی مقدس و عیسای کوچک بیعت می کرد .
در انتهای صف راهبی ایستاده بود که از پست ترین رده راهبان صومعه بود و هرگز متون
خردمندانه آن دوران را نیاموخته بود . والدینش مردمی ساده بودند که در سیرکی قدیمی کار می
کردند و به او فقط بالا انداختن توپ و چند تردستی آموخته بودند .
وقتی نوبت او رسید کشیشان دیگر می خواستند مانعش شوند چون آن شعبده باز پیر هیچ چیز
مهمی برای گفتن نداشت وممکن بود تصویر صومعه را در نظر بانوی مقدس مخدوش کند .با این
حال این راهب نیز از ته دل مایل بود از سوی خودش چیزی به عیسا و مادر مقدس تقدیم کند .
همانطور که نگاه های سرزنش بار برادران روحانی را بر خود احساس می کرد چند پرتقال از
جیبش بیرون آورد و شروع به بالا و پایین انداختن آن ها کرد و با آن ها تردستی هایی انجام داد
تنها کاری که بلد بود .
تنها در این لحظه بود که عیسای کوچک خندید و در آغوش بانوی مقدس شروع به دست زدن
کرد.و بخاطر او بود که مادر مقدس بازوانش را گشود و اجازه داد کودک را لحظه ای در
آغوش بگیرد.
روزي دردرون درياچه افتاد و غرق شد . در جايي که به آب افتاده بود گلي روييد که نرگس ناميدنش. وقتي
آن جوان مرد اوريادها- الهه هاي جنگل - به کنار درياچه آمدند که از يک درياچه آب شيرين به کوزه
سرشار از اشک شور استحاله يافته بود .
اوريادها پرسيدند:((چرا مي گريي؟))
درياچه گفت:((براي نرگس مي گريم)).
اوريادها گفتند:((آه شگفت آور نيست که براي نرگس مي گريي...)) و ادامه دادند :((هرچه بود با آن که
همه ما هميشه در جنگل در پي اش مي شتافتيم تنها تو فرصت داشتي از نزديک زيبايي اش را تماشا کني )).
درياچه پرسيد:((مگر نرگس زيبا بود؟))
اوريادها شگفت زده پاسخ دادند :(( کي مي تواند بهتر از تو اين حقيقت را بداند ؟ هرچه بود هر روز در کنار
تو مي نشست)).
درياچه لختي ساکت ماند . سرانجام گفت:
-((من براي نرگس مي گريم اما هرگز زيبايي او را درنيافته بودم .
براي نرگس مي گريم چون هربار از فراز کناره ام به رويم خم مي شد مي توانستم در اعماق ديدگانش بازتاب
زيبايي خودم را ببينم)).
